مانی
غُرِش
تاريخ نگارش : ۲۱ بهمن ۱٣۹٨

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    





غرشی که از دوردست می آید
صدای تواست.
می¬شناسمش.
طنین تندر را می¬شناسم.
بازهم می¬خواهی چیزی را بیاشوبی،
       دگرگون کنی.
بازهم.
می¬خواهی سپیده¬ دم را
                   در نطفه‍ی زمان بگنجانی،
و سوار فروافتاده را
سوار گرده‍ی مرگ کنی.

این غرش تو است
می¬شناسمش!

افق را شنگرفی می¬کند
و بر روزگار ما پهن می¬شود.
دیگر همه می¬دانند
غرشی که از دوردست می¬آید
تُندر آینده است و
آذرخشِ آزادی.

اکنون حتا حاشیه نشینانِ هستی نیز می¬دانند
برآنی تا چکه¬های باران را به گاهِ فرود؛
                   از متلاشی شدن بازداری.

غرش تو را می¬شناسیم
سپیده دم ازهم اکنون با شفق شنگرفی درآمیخته
      و زمین دوپاره شده است.

غرش تو
غرشی که از نزدیک¬دست می آید،
برگرده‍ی اسبی سرکش
روی نازک¬ترین علف¬ها
روی چکه¬های آب
روی حبابِ شفافِ واژه¬ها؛
         شتابان به سوی ما می¬آید.
در هوا:
       زوزه‍ی مهمیز
       تندرِ ترساننده
       آذرخشِ سوزان.

دوباره در پوستم نهان شده¬ام
گوش تیز کرده¬ام
باشد مگر
غرشی تازه¬تر از دوردست¬تر برآید،
وسپیده دمان را از سیاه دمان بپالاید!

چهارشنبه. نوروز ۱۳۹۲






www.nevisandegan.net