مانی
پری عسگری : پ.مثل پدر - م. مثل مادر
تاريخ نگارش : ۲۹ آذر ۱٣٨۴

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

پری عسگری
 
پ.مثل پدر - م. مثل مادر
 
در باره یادداشت شما " پ مثل پدر" در نویسا
 
(عکسهای خانوادگی:
کرمعلی عسگری . پدر مانی
زهرا گلستانی با احود و رضا عسگری برادران مانی
و عکسهائی از افراد فامیل)
 
خواندن یادداشت شما در نویسا" پ مثل پدر" باعث شد ساعاتی در درونم خزیده شوم و بیاد اده و دادا غوطه ور شوم و به عکسهایی چشم بدوزم که قبل از تولد من و بعد از آن گرفته اند.   نمی دانم   چی از درون این عکسها می خواهم بیرون بکشم که ساعاتها به آنها خیره مانده ام، واقعا نمی دانم، احساس می کنم با دقیق شدن به عکسها اندیشه و درونیاتشان را   پیدا خواهم کرد. عکسی که دادا (کرمعلی عسگری) هنوز جوان است با چهره ای متفاوت با فرهنگ بسته ای که در آن می زیسته، نظرم را جلب می کند ابهت چهره   و زیبایی اش خیره ام می کند ذهن هشیارش را که تا دم آخر در بغل من جان داد می بینم.
  عکسها از زمان خودشان تا زمانی که من می خواهم کشیده می شوند و با من حرف می زنند، می شود با کنار هم گذاشتن عکسها به روند و تاریخ چگونگی یک زندگی با تصویر بدون کلام پی برد. عکسی از اده (زهرا گلستانی) که بالای سر برادرانمان احمد و رضا (عسگری) ایستاده را نگاه می کنم و بیاد می آورم که شما عکاس اش بودی و اده شادان لباسی را که پارچه اطلسی طلایی است خودش دوخت که عکس بگیرد و چه روز خوبی بود آن روز در زندگی ما، حالا بیاد خاطره ی آن روز و دلخوشی کودکانه ام که می افتم و عبور"خشت و خاکستر" در ذهن ام عکسها رل بیشتری برایم بازی می کنند و مرا به عمق خود می کشند.
  براستی   که   اده و دادا (مادر و پدرمان را اده و دادا صدا می زدیم)   تمام عیار ایرانی بودند و فرهنگ عربی را حتی در قسم های مادرانه اده   هر چه کنکاش می کنم نمی یایم او را با بزله گویها و شیطنهایش بیاد می آورم و خنده های مستانه ی باطنی اش و ضمیر مقاومش. قسم که می خورد در زمانی که من کودک بودم بجان اسماعیل (برادرش) بود بعدش دادا و بعدش میرزا گویا خدایش انسانهای محبوب اش بودند.
  با نوشته های شما بیاد خاطره ای از اده می افتم که با جمعی از همسایگان   برای خاکسپاری فردی به قم می روند و گویا همسایه ها   به نماز می ایستند و اده هم که   می خواسته حفظ ظاهر کند نماز می خواند و چند باری بیشتر به رُِِکوع و سجده می رود! و همیشه این دوستان زمینه اش که فراهم می شد از این خاطر با خنده و شاید نیشخند یاد می کردند.
نمی دانم   که این عید و بهار بود که با آمدنش   به دادا انرژی می داد یا این دادا بود که با تمام وجود و هیجان بیش از حد به عید و بهار هستی می آفرید و جان می بخشید! هنوز برفها آب نشده و یک ماهی به عید مانده حرف و حدیث عید در خانه مان جان می گرفت و سرمای زمستان از جانمان می گریخت و تدارک آن پیش بینی می شد فقر و غنا چیزی از مراسم را نمی کاست باید شادی به تمامی با عید توام می شد بخاطر دارم عیدی را که دادا فرشی را فروخت که لباس نو برای ما بخرد و کت و شلوار خردلی شما و احمد مایه مباهات ما نیز بود! و عیدهایی را نیز که دادا استوار بر اقتصادی پر بار سور و سات شادی را در خانواده های کم درآمد (در اسدآباد) رنگین می کرد تا زنان و فرزندانشان مسرور از آمدن بهار باشند.   بنظر می رسد جان مایه های فکر و احساس ِ هر کسی همان است که از اولین نشانه های بروز شخصیتی اش نمود پیدا می کند و گذشت زمان آنها را می پرورد و سمت و سوهایش را روشن تر می کند دادا و اده همان بودند که می شناختی و در پی سالیان دوری از شما و بها دادن بر سر ایرانی ماندن همچنان فرهنگ ایرانی را در خود حفظ کردند.   سالهایی که شما در غربت بودید مرا با خودشان می برند تا آجیل و شیرینی برایتان بخرند و من در پُست کردن   یاریشان دهم. خرسند و ناخرسند بودیم و این را نگاهامان به هم می گفت مثل اینکه خدشه ای در سرورمان   بوجود آمده بود خرسند از این بودیم که سفره ی عید شما نیز غنی خواهد بود و ناخرسند از این که غریبانه در غربت هستید، بعد از فرستادن بسته به رستوران گلها کنار آرامگاه بوعلی سینا می رفتیم نهار مفصلی می خوردیم و نوبت خرید عیدی ما می شد. اما چند سالی است که نه شما بسته عیدی ات را می گیری و نه ما عیدیمان را. کاش می شد زمان را مانند ساعتی بدست گرفت و عقربه هایش را به دلخواه پس و پیش برد کاش می شد یکبار دیگر چهارشنبه سوری باشد و کوزه جنی به پهلو بیفد و بشدت دور خودش بچرخد و ما نیز خندان و با هیجان دور حیاط بدویم وسماع کنیم وداد بزنیم و فرار کنیم و حیاطمان پر شود از تکه های آتش به رنگهای رنگین کمان شود و دادا خندان و بلند بگوید نترسید! کاش می شد اده باز می خندید و   پشت سر دادا حرف شیطنت آمیز می زد ما هم زیرکانه به دادا نگاه می کردیم و   می خندیدیم. کاش کاش و کاش
با بوسه
پری عسگری
۲۷/۹/۸۴
***
پ. مثل پدر !
امروز کمی برف بارید. سپیدی زمین و درختان، خیال مرا به زادگاهم اسدآباد برد که سرزمین برفهای پرپشت زمستانی است. یاد زادگاه، یاد یار مهربان - پدرم - را در من زنده کرد که ۸ سال پیش مرد و من تا کنون نتوانسته ام گور او و مادرم را که در کنار هم زیر خاک برف گرفته ی اسدآباد به خواب ابدی فرورفته اند ببینم .
رفتم آلبوم خانوادگی را کمی ورق زدم. برای نخستین بار توجه ام به این نکته جلب شد که بیشتر عکسهای پدرم در برابر آثار باستانی و در برابر آرامگاه ایرانیانی همچون فردوسی و خیام برداشته شده اند. هیچ عکسی از او نداریم که در کنار مقابر امامان یا مراکز دینی برداشته باشد !
یادم آمد که برای نخستین بار او بود که مرا به پاسارگاد و به دیدار آرامگاه کوروش کبیر برد. برای نخستین بار او بود که مرا به دیدن ویرانه های تخت جمشید برد. به نقش رستم، به پای کتیبه های بیستون و ...
آیا پدر، آگاهانه چنین می کرد یا با ضمیرناخودآگاه ایرانی اش می دانست که ما ایرانی هستیم و نباید به پایبوسی مقابر سرکوبگران ایرانیان برویم .
البته او چندین بار به مشهد و قم هم رفته بود. می گفت «دلمان گرفته، برویم یک دوری بزنیم.» این اواخر دست مادرم را گرفته و به مکه برده بود. تلفنی از او پرسیدم «دادا! تو کجا و مکه کجا؟!» گفت «شنیدم عربهای عربستان سواری می دهند، رفتم سواری گرفتم!» گفتم منظورت را نفهمیدم» گفت «مادرت را بردم. آنجا دو کجاوه اجاره کردم. یکی برای اده، یکی برای خودم. سوارشان شدیم. هر کجاوه را ۴ عربستانی حمل می کردند. دلمان خنک شد !»
پدر، از یک ماه مانده به عید برای رسیدن نوروز بی تابی می کرد. چهارشنبه سوری را با آتش و شادی فراوان پاس می داشت. مادرم به او می گفت «آخر مرد! چرا این همه پول میدی به فشفشه و ترقه؟» پدر جواب می داد« یعنی میگی بروم سینه بزنم؟ !»
پدر همیشه سیزده بدر را در کنار رودها و بیشه های اطراف بیرون می کرد. حتا اگر هوا سرد و برفی بود، ما را برمی داشت و به صحرا می زد .
پدر، (حتا در سالهای سیاه بی پولی یا کم پولی) شب یلدا روی کرسی را پر از میوه و آجیل می کرد. پدر، در شبهای عزاداری، تلخابه ای به گلو می ریخت و خود را در خانه زندانی می کرد. پدر، دهانش را آب می کشید و دو رکعت نماز می خواند. پر از غلط و ناشیانه !
یکبار پرسیدم: «آخه دادا، این چه جور نماز خواندنی ست!؟ همه اش اشتباه! تازه، وسطش هم یا می خندی یا به ما فرمان صادر می کنی! این که نشد مسلمانی!: گفت « این هم به سرشان زیاد است !»
پدر در جوانی در مسابقه ی کشتی روی خرمنجا، کمر کسی را به خاک سائیده بود که بعدها شد یک حجت الاسلام گنده، یک امام جمعه ی قدر قدرت، و نماینده ی دفتر رهبری. شد یک ولی فقیه کوچک در شهر اسد آباد. آن «حجت الاسلام» سر مرا در ۱۶ سالگی در مسجد تراشید تا شیطان از زیر موهای بلندم بگریزد! (داشت انتقام می گرفت !»
پدر تا روز مرگ، ایرانی ماند. ایرانی اندیش و پاک سرشت. انگار هنوز در دوران ماقبل سلطه ی اسلام بر ایران می زیست .
حالا که همه جا سخن از سد سیوند است و این که حکومت اسلامی در ایران قصد دارد پاسارگاد و تخت جمشید را نابود کند، تازه قدر این را که پدرم برای نخستین و واپسین بار مرا به دیدار این نشانه های تمدن ایران برد میدانم .
بیهوده نیست که عکسهائی از او را زینت بخش برخی صفحات «نویسا» کرده ام .
یادش گرامی .





www.nevisandegan.net